در بالكن خانه تميز تو ايستاده ام در شمال اروپا
و تو هنوز دركوچه پس كوچه هاي روستا به دنبال آينه اي
خاك آشنا را توتياي چشم منتظر مي كني…
kkkkkkkkkkkkkk
kkkkkk
kkkkkkkkkkkkkkkkkkkk
ديگر آوازهاي شهر كريستالي را نمي شنوم
پراگ برايم خاموش است…. سمفوني بي هويتي تبارم
من با تو سخن مي گويم و براي فرزندم ترجمه مي كنم اندوهم را
و او مي گويد :take easy mam
lllllljjjjjjjjjjjjjgggg
hhhhhhhjjjjjjjjgg
شب پاريس ديگر رمانتيك نيست
وايفل چه تصوير خسته كننده اي است در قاب پوسيده ي صبح ابري
مونيخ رنگ موهاي مرا دوست نمي دارد
شهري كه ملقب به دوستار همنوع است فقط؛ »هم نوعش» را دوست مي دارد…
hgddsssdddsdjjjhgjgjhjghj
kljkljkljhjgh
تو در كانادا به جنوب چشم داري
و من در شرقي ترين قسمت زمين به غرب عشق مي ورزم
hjfghjhgfgh
چشم اندازمان يكي است
جايي ميان خزر و فارس
vmvmjkjkgkjkjkgjkhgj
كي به خانه بر مي گرديم با اين تن صد پاره….!؟

