در بالكن خانه تميز تو ايستاده ام در شمال اروپا

و تو هنوز دركوچه پس كوچه هاي  روستا به دنبال آينه اي

خاك آشنا را توتياي چشم منتظر مي كني…

kkkkkkkkkkkkkk

kkkkkk

kkkkkkkkkkkkkkkkkkkk

ديگر آوازهاي شهر كريستالي را نمي شنوم

پراگ برايم خاموش است…. سمفوني بي هويتي تبارم

من با تو سخن مي گويم و براي فرزندم ترجمه مي كنم اندوهم را

و او مي گويد :take easy mam

lllllljjjjjjjjjjjjjgggg

hhhhhhhjjjjjjjjgg

  شب پاريس ديگر رمانتيك نيست

وايفل چه تصوير خسته كننده اي است در قاب پوسيده ي صبح ابري

 مونيخ رنگ موهاي مرا دوست نمي دارد

شهري كه ملقب به دوستار همنوع است فقط؛  »هم نوعش» را دوست مي دارد…

hgddsssdddsdjjjhgjgjhjghj

kljkljkljhjgh

 تو در كانادا به جنوب چشم داري

و من در شرقي ترين قسمت زمين به غرب عشق مي ورزم

hjfghjhgfgh

چشم اندازمان يكي است

جايي ميان خزر و فارس

vmvmjkjkgkjkjkgjkhgj

كي به خانه بر مي گرديم با اين تن صد پاره….!؟

«براي دوست غريبم پيام سيستاني»

ابرها

ازميان دره ها

 چون بخارهاي گريزان ِ بي مكان به آسمان مي روند

در ساعت 7 صبح

  ادامهٔ این ورودی را بخوانید »

 

*

وقتي غمگين مي شود اين دلم براي مرثيه هايي كه مي آيد از پستو خانه ذهن خاك گرفته ام، اشك پرده اي مي شود بر تصاوير واسلايد ها يي كه هي مي آيند و مي روند…. روزهاي شيرين عاشقي هاي گذشته ام ،آدمها …آدمهايي كه الان هر كدام تو گوشه اي از اين دنيا دارن با زندگي لاس مي زنند و وقتي غمگين بشن با يه آهنگي مثل ايني كه من دارم گوش ميدم (راز دل عليرضا قرباني) تف و لعنت مي فرستند به اين دنيا و بخت نا مرادشان در پياده روي ذهن پاييزي من هي قدم ميزنند و تو دلت مي خواهد همه آنها را با هم داشتي هنوز همه را دوست داري و با هاشون زندگي مي كني شبها خوابشون را مي بيني و آه مي كشي كه رفت…. 38 سال شد و تو هنوز تو گذشته ها پرسه ميزني مدام ….باورم نيست كه 20 سال گذشته از آن زماني كه خودم را و محيطم را به چشمي ديگر و متفاوت شناختم …چرا عددها اينقدر بي رحمند من كه همين جام همين نزديكي همون حس و حال همون طپش قلب هاي ناگهاني همون خنده ها و نگاهها، چرا مي گريزند لحظه ها مثل ماهي سرخ وقت و تقدير از دست لزجمان؟

**

به جز اونايي كه عاشقشون بودي آدمهايي بودند كه دوستشون داشتي و الان خيلي هاشون نيستند و هستند خانه هايي كه رفتي و آمدي و ماندي و شب خوابيدي، گاه توي بالكن و پشت بام خنك تابستان ،تا دم صبح آسمان پرستاره را كاويدي و درددل كردي با دخترا و از عشق هاي پنهاني گفتيد و شنيديد…گاهي هم زير كرسي وقتي گرماي دلچسب كرسي زمستان پر برف را با بهترين لهجه برات توصيف مي كرد مواظب بودي پات نخوره به منقل و … تو اون خونه ها بود كه كلي توشون خنديدي و گريه كردي و مشتاقانه دويدي تا بزرگيت را تجربه كني به دنبال آينده قاپ زدي روزهاي نيامده را …
الان اما خيلي از اون خونه ها خيلي از اون آدمها نيستند و تو دلت ميخواد برگردي و همه را دوباره آرام آرام مزه مزه كني…
ميري مي ايستي روبروي خونه هايي كه روح داشتند و باهات حرف ميزدند آجرهاشون پيچك ها و گلهاي محمدي و ياسيهاي رازقي و امين الدوله شون ….و حالا به جاش يه ساختمان بي قواره درازه بدون روح كه چهره آسمان را مخدوش كرده و هيچوقت تو ذهن هيچكس نخواهد ماند….وفكر مي كني پس چي شد كجان ؟ اون همه عمر و شب و روز كه طي شد كجا رفتند ؟!…….و باور مي كني كه آدمها قاتلهاي بيرحم خانه ها و ياسها و خاطره هاند …

وقتي مي آمدي زنگ ميزدي يه پيرزن دوست داشتني با قد خميده كه روشو قرص و محكم گرفته بود با روي خوش تا دم در مي آمد و مي گفت: به به بفرماييد صفا آورديد …اما صفا را اونا داشتند و با خودشون هم بردند …دري كه هميشه باز بود و سفره اي كه هميشه پهن….يادمه اولهاي زندگيمون كه دانشجو بوديم هر وقت ميرفتيم شهرستان اول مي رفتم ديدن دايي بزرگ مادرم موقع خداحافظي سرشو مي آورد كنار گوشم و دعاي سفر و فالله خير حافظين مي خوند بعدشم يواشكي پول تاكسي تلفني را هم مي گذاشت تو دستم مي گفتم آخه چرا؟ مي گفت به خاطر من اومدي زحمت كشيدي…
يه قاب داشتند روي ديوار روبرو وقتي از در وارد مي شدي مي خوندي كه:
احساس غريبي مكن اينجا كه رسيدي
اين كلبه ناچيز تعلق به تو دارد

 و تعلق به ما داشت هنوزم داره و مي دونم تو ذهن همه آدمهايي كه تو اون خونه رفتند حك شده….

 

دوري خيلي بده يكيش اينكه وقتي بعد مدتها بر ميگردي رد پاي زمان را تو چهره همه ميبيني خطها و چين و چروك ها و موها ي سفيد كه ابزار زمانند وچهره هايي كه دوست داشتي همون جوري ببيني و مي بيني اونجوري نيستند ديگه !بغضت ميگيره…

يكيشم اين كه خبر ها خلاصه ميشه به مرگها و تولد و ازدواج ها بعد هي بايد بشيني براي خودت تصوير سازي كني از همه اين آدمها و مراسمات و ذهنت ميشه مثله صفحه حوادث روزنامه كه فقط خبرها را ميريزي توش و ديگه از خاطره و تصوير خالي مي شي خالي خالي ….اينجوري ميشه كه مي شيني و هرچندگاه از اول شروع ميكني ورق زدن براي اينكه يادت نره آدمها و خونه هايي كه روح داشتند و عشق يه روزي توي اين دنيا و شهر كودكي ات زياد بودند و الان خيلي كم اند خيلي كم….


فيلم كه برگرفته از كتاب اليزابت گيلبرت با بازي جوليا رابرتز است، » خوردن ،عبادت ،عشق» سه جنبه اساسي از زندگي انسان را نشان مي دهد كه از ابتدا همواره با او بوده است و التذاذ از آن جزء لاينفك زندگي اش گرديده و به نظر مي رسد نقص در هر يك از سه گوشه مثلث به گونه اي انسان را دچار خلل خواهد كرد و اندوهي به جا خواهد گذاشت زيباتر آنكه تعادل در اين سه مفهوم گنجانده شده است خوردن و سكس كه بخشي از عشق محسوب مي شود با عشق و عبادت ( خدا و متافيزيك ) وزنه مساوي ايجاد مي كنند كه اين مثلث در يك گردونه دوار احساسات آدمي را به دوران و گردش در مي آورد به طوريكه همه مفاهيم در اين سه كلمه ساده جا مي گيرد . امور غريزي در كنار تعالي روحاني تكامل بخش خواسته هاي انساني مي گردد.
اين يك برداشت ساده و ابتدايي است . اصل داستان بر اكتشاف خود است اما منظور از اكتشاف خود در اين فيلم آن چيزي كه ما در فلسفه و عرفان و دين ما به معناي درك و شناخت مقام واقعي انسان در عالم وجود و پرتو روح الهي و امانتدار بودن او آمده ،نيست .كشف خود در دنياي مدرنيسم خودي كه در تو در توي روابط و زندگي روزمره امروزي گم شده ، نوعي پشت پا زدن به همه چيز و رها كردن وابستگي هاي دست وپا گير براي يافتن لذاتي كه فراموش كرده ايم .
نويسنده مي گويد محكوم به خودشيفتگي و نارسيسم در شخصيت پردازي كاراكتر اصلي اين فيلم گشته ام كه البته بيراه هم نيست .
زن داستان زندگي متاهلي خود را به بهانه اي نه چندان محكمه پسند اما مهم ،نبود عشق و فرزند رها كرده و براي كشف خود و تغيير در زندگي ،تغيير در نگاه و شيوه نگرش به دنيا و لذت اكتشاف خود و روح در فضاهاي متفاوت ،به سه كشور سفر مي كند: ايتاليا – هند-اندوزي(بالي) هر سه كشور نماد يكي از سه مفهومند وي به دنبال بالانس يا تعادل است به نظرش تعادل عناصر اصلي زندگيش بهم خورده و اين عدم تعادل او را از لذات فردي محروم كرده است سفر مي كند تا در حين يافتن خود تعادل را به زندگي بازگرداند كه در نهايت در بالي يعني شهر عشق ماندگار مي شود ….

پ.ن :تمام اين مسائل به كنار چيزي كه در انتهاي فيلم آدم رو تحت تاثير قرار ميده جمله زيبايي است كه اون راهب با نمك معبد تو بالي بهش ميگه وقتي كه از پذيرفتن عشقي كه خالصانه به سويش آمده و او را دعوت به ماندن در جزيره مي كند سر باز مي زند : «اشتباه نكن هميشه براي رسيدن به تعادل نياز نيست چيزي بدست بياوري گاهي بايد چيزهايي را از دست بدهي تا تعادل برقرار شود»….. عشق را بپذير گرچه اين عشق ترا از برخي داشته هات محروم ميكند اما جاي همه چيز را پر خواهد كرد….

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.